جگرسوز
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی می کند
ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند (اسم معشوقه اش پروین بود گمونم)
نای ما خامش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد، آسمانی می کند (اعتنایی نمی کند)
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند (که یادم نره)
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد، با من خزانی می کند
طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما، نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم، بایگانی می کند
شهریارا گو دل از ما مهربانن مشکنید
ورنه قاضی در قضا، نامهربانی می کند.
این آدم، جگرش سوخته که این از کلامش بر میاد
وگرنه، قافیه پرداز، خیلی هست. شما بگو مرحوم قیصر امین پور!
فرمودند اسم معشوقه، ثریا خانوم ابراهیمی بوده، نه پروین.
پرسیدم حتی در منزل، ایشونو پروین صدا نمیزدند،
فرمودند نخیر!
خیلی هم جدی بودند، ما فقط عذرخواستیم و گفتیم چشم!