دیگه شب بخیر.

فقط یکم بمونم که دمای دندونم بیاد پایین، مسواک بزنم.

چایی خوردم، الانه است که کلی دندونهام ترک بخوره از سرد و گرم شدن.

قدیمها، از ماموریت که میومد، هرچه خسته تر بودم، بیشتر دلم سک  س می خواست.

الان اما، 

چیزی دلم نمی خواد! 

خستگی هم دیگه جلو ما کم آورد! 

یا از پا، درمون آورد!

هرجور راحتید شما بخونید حسّ منو.

راستی ته رانی ها! خیلی فاجعه اید! می دونید؟ یک زمانی، تهران می رفتم ملت واسه دیدن یک رفیق، وقت می ذاشتند. فرقی نداشت، از پسر و دختر، بالاخره دو سه نفری بودند که پایه بودند حالا یا می شد یا که نه. یادمه علیز کارمند بانک بود، کلی اصرار کرد برم دیدنش. نرفتم، فکر کنم درگیر یک آزمون بودم. یادم نمیاد. یا همین گل پسر خودمون، تعارف می زد، حالا بماند بی خبریم یک مدت از هم. دخترها و خانومها هم بالاخره یکی دو تاشون پیدا می شد که مغز فندقی اش کار کنه و بفهمه من حتی بخوامم، نمی تونم وسط خیابون باهاش سکس کنم، اینه که جسارت به خرج می داد و شاید می اومد. یک کافی شاپ، یک بستنی، یک قدم قدم، یک صبحانه. می دونید؟

باز به قدیمی ها!

امروز تو آرژانتین که منتظر بودم یادم اومد به یک ظرف بزرگ دلمه که هنوز ظرفشو دارم! یکی رفقا درست کرده بود برام فووووووووق العاده خوشمزه بود. یادمه اون موقع خواهرمم خونه بود و من اونقدر از این کارش و از دست پختش خوشم اومد که دلم نیومد بریزمش که خواهرم نبینه! آوردم خونه!

ظرفش هنوز هست...

می دونید

می گم پیر شدم

هر کاری می کنم یک خاطره ای تداعی می شه برام!

نه لزوما بد!

امشب تو قلعه شور می روندم، سرد بود هوا، یادم افتاد ماشینم خراب شد اینجا، امداد خودرو اومد...

یا اصلا نصفه شب که می اومدم، یادم اومد چقدر نصفه شبها لباسهای تمیز و نو به تن این راه رو من برگشتم!

به قول شهریار

ما به دام عشقبازی ها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند!

نای ما خامش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا، دارد شبانی می کند !

 

شب بخیر