پنج شنبه شب
صبح تا خوابم می اومد خوابیدم
دلم می خواست یکی ماساژم میداد! بخصوص پشت پاهام انگار خستگی مونده بود.
جمع کردم رفتم شرکت و یک گزارشی از کار دادم و یکمی کار کردم و برگشتیم دیگه.
سر راه کباب خریدم. بدک نبود. بعدش هم رفتم تو تخت.
وقتی بیدار شدم صدای اذان میومد و نمی دونستم اذان صبح است یا مغرب است الان.
حس ناخوبی است می دونید؟ اغلب هم اذان مغرب است! یعنی خیلی خوابیدی و شب درازی پیشته از الان...
یکساعتی می شه، تلگرامها رو جواب دادم و چایی گذاشتم و میوه خوردم و اخبار رو دوره کردم و الان، باید یک فرمی رو پر کنم که خب، نیازمند یک متن 300 کلمه ای است و ...
چه می کنیم ما ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ ساعت 18:48 توسط آرش
|