بیچاره معلولها!
تا اومدم از تعاونی کناری بپرسم، همونها رو هم فروخت!
به هر حال، ردیف دوم، صندلی 5 رو گرفتیم و رفتیم یک گوشه ای منتظر نشستیم تا وقتش بشه. من چون از جای تنگ اعصابم به هم می ریزه، مخصوصا بهش گفتم صندلی کنار راهرو رو برام بذاره
وقتی سوار شدم، یک بابایی نشسته بود سر جام. آقای متشخصی بود اما خب، متاسفانه خوی اصفهانی رو داشت! بهش گفتم و رفت کنار شیشه و تا اومدم بشینم دیدم می گه من خیلی رفت و آمد دارم زیاد آب می خورم می خواستم مزاحم شما نشم و اگه می شه من بشینم اونطرف و اینها. دیدم خیلی فرق نداره، گفتم بذار اینم راحت باشه، موافقت کردم.
نشون به اون نشون که تا خود اصفهان، از جاش تکون نخورد!
یک قدم فقط توقف شاش، پاشد رفت پایین و اومد تمرگید سر جاش!
می گم خب مردک، صدای کلنگ قبرت به هواست، دروغ می گی چرا! این چیزی هست که من نبینم آخه؟ یا واسه اعتبار خودت هم می شد اقلا می رفتی یک لیوان آب بر می داشتی خب! زرنگ بازی مهوّع اصفهانی ها!
اون یکی دکتر مملکت، کلی آدم جلوش دولا راست می شدند، بعد سر ناهار در ماستش رو باز کرده، شروع کرده به لیسیدن در آلومینومی کاسه ماست!
بعد هم می گه مزه اش به همینه! ماها همه عادت داریم!
زشته بابا. اقلا با قاشق تمیزش کن حالا یکمش هم هدر رفت، خب رفت! خیلی غذای مسخره ای داد به ما. جوجه کباب!
روز قبلش خودم از آب و آتش توی نظر، کشک و بادمجون خریدم! نمی تونم بگم عالی بود اما، فکر کن روی یک بشقاب کشک و بادمجونش، کلی کنجد سفید گداشته بود، پیاز داغ، هویج پخته، کلم پخته، خلاصه یک عالم تزئینات.
و خدا، این دخترچی ها که دنبال استقلال اقتصادی اند رو نگیره از ما! همه صندوق دار! صورت در حد شب عروسی آرا بیرا، کفش مندرس یا کثیف!
گیر ندیم به مردم. یک چیزی که خیلی به چشمم خورد، بیچاره این معلول هان! یعنی کسی معلول باشه باید شهید بشه تو این مملکت فقط! ترمینال صفه، واسه دسترسی به توالت هاش، باید بیست تا پله رو بری پایین! هیچ راه دیگه هم نداره!!!
و باقی جاها، حتی اگه یک جایی هم رمپی ساخته اند که بشه یک ویلچر بره، قططططططططططعا به سرانجام مقصود نرسیده با جندتا پله و جوب و مانع دیگه مسیر قطع شده!
اینو دیروز که کیف چرخدار دنبالم بود می دیدم. جا به جا باید بلندش می کردم! این خیلی ستم است به خدا!