رفقا،

نگران فحاشی بقیه،

تحت اسم خودتون نباشید.

توصیه کرده بودند که من فحاشی ها رو تایید نکنم تا خواننده بفهمه باید حدود رو نگه داره اما،

صلاح دیدم که هر از گاهی، مواردی هم تایید بشه که بدونید نمیشه برّه بود زیاد!

بعضی وقتها، خواننده اگه فکر کنه هزچی بگه دو تا روش پس می گیره، ممکنه دلش به حال پدر مادر یا عمّه خودش بسوزه و، غلاف بکنه

بگذریم.

عصری رفتم شیخ بهایی، دنبال دکتر و دوا. 

خیلی وقت بود که شکر خدا گذرمون به دوا درمون نبود، نگو تو این مدت، پزشکها صفشون دو پشته شده است!

اول باید بری یک نوبت بگیری، برای یک تا چهار ماه دیگه

نوبتت که شد،

باید تازه بری سری دوم نوبت گرفتن، واسه داخل همون روز!

خدا نونتونو آجر کنه که روی سقراط رو سفید کردید و طبابت رو با تجارت عوض کرده اید دیگه!

تنها چیزی که نیست، درک حال و روز مریض است انگار!

(به شما بر نخوره که آدمید، آدم بمونید تا فحش نشنوید! والله!)

می دونستید اقلا چهارتا پزشک جزو رفقای وبلاگی من اند؟ نه اینکه اگه کسی شغلی نداره قضاوت غلطی روش بکنیم. هرگز. فقط خواستم بگم آدم حسابی هم بین پزشکا هست، من اقلا چهارتاشونو می شناسم.

 

خاله ام زنگم زد. خوشحال شدم. خیلی.

تعجب کردم هم.

و ترسیدم!

 

ماکارونی گذاشتم واسه شام. قشنگ شد گمونم.