ذهن مغشوش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست
ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش.
این واسه فال اول صبح. اما بعد.
نمی دونم چرا، به کرات، یاد دبی می افتم. فکر کن الان چند روز است حموم که می رم یادم می افته به حموم هتل!
شام می پزم، به ذهنم میاد که الان یک عده درست تو این ساعت رو آسانسور افقی برج خلیفه دارند می رن تماشای فانتین!
تاریکی رو نگاه می کنم باز...
انگار یک چیزی، اونطرف ماجرا گیر کرده است! ذهنم اونجاست!
بگذریم
بچهه از مامانش می پرسه خانواده ها چطور بچه دار می شن؟
مامانش می گه بابا مامانها می رن دعا می کنند بعد می رن بیمارستان دکتر بهشون یک بچه می ده
می پرسه،
یعنی کردن هیچ فایده ای نداره ؟
یکی دیگه هم بلدم، کار دارم دیگه حالا بماند بعد
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ ساعت 8:43 توسط آرش
|