امشب خیال شب نشینی داریم،

یکم!

حالا نه که فکر کنید به چهار صبح می رسیم ها ! نه.

همین که دوشنبه رو به چشم ببینیم، نهایت همّت ماست!

کوکوی سیب زمینی خیلی ترد و باحالی درست کردم. کم کم غذاهای زیادی داره تو یخچال جمع می شه و باید یکم دست نگه دارم از پختن.

از قاسمی سیب زمینی و نارنگی و سبزی خوردن خریدم امشب.

نالان بود. می گفت کارمون شده تکرار! صبح میایم می شینیم اینجا تا یازده شب، می ریم خونه دوباره فردا از نو!

به قول شاعر

چه زجری میکشد آنکس که انسان است، و از احساس سرشار است!

حالا تازه این مشتری های رنگ وارنگی داره که گاهی واقعا خستگی رو از تن آدم در می کنند! بخصوص کلی هاشون همشهریهاش هستند. یک خانومه است از دخترهاش به روز تر می پوشه و می ماله! گفتم براتون قبلا. رنگش سیاه است، بعد اینقدر لوازم آرایشی می ماله به خودش که صورتش سفید می شه! آدم دلش می خواد عق بزنه به سلیقه اش اما، شور زندگی داره، اینو نمی شه منکر شد. شاد است...

ولش کن.

خوابم گرفت!

خخخخخ

شب بخیر

شور زندگی هم، موهبتی است، که گاهی به بعضی داده شده و به خیلی ها ، نه!

شور زندگی!

باباهه با دختربچه اش کنار خیابون، دم مطب دکتر نشسته بود. از من به مراتب کم سال تر بود. من ذوق بچه رو می کردم، همکارم می گفت بچه دنیا آوردن تو این موقعیت و این مکان جنایت است. و من فکر می کردم در عین حال که می فهمم چی می گه، اما امکان این رو به یکی دادن که پا به زندگی بذاره و موقعیت این رو داشته باشه که برسه به هر آنچه در تصور من و ما نیست، این جنایت نیست لزوما! لطف است!

نمی دونم.

تا الان که نصفه شب شده به نظر خودم پایبندم. تا ببینم چی می تونه نظرمو عوض بکنه

شب خوش