واقعاً باید ایمان داشت آنچه شده، بهترین چیزی است که باید باشه!

اخوی با خانواده اینجاست. بچه اش کلاس اول  است. یک کیسه داره حاوی تمااااااااااااااااااااام وسایل لازم و غیر لازم! از جمله سه تا عروسک هرکدوم اندازه کله من! بعد کلی فیلم دادن بساط کرده که مشق بنویسم! مشقش چیه؟ حرف آ ! پهن شده، یک آ با کلاه نوشته، یک خط فاصله با مداد قرمز، یک آ بی کلاه. بعد ول کرده. بهش می گم پس بنویس! می گه نمی شه باید یکی کنارم باشه! می گم خب مگه من هویجم عمو! بنویس! می گه نه، مامانم باید باشه که اگه اشتباه نوشتم بهم بگه!

یعنی یک خط صاف رو به چه احتمالی ممکنه کسی اشتباه بنویسه؟!

نیم ساعت بساط جمع کرده که برم پیش مامانم. 

از اون پایین، صداش میاد. گمونم سه تا آ دیگه نوشته باشه !

اون یکی، از نیم ساعت پیش که اومده بساط کرده، تو گوشی اش می چرخه!

پس فردا هم لب ولوچه آویزون که چرا دکتر نشدم، با من لج بودن!

کاش می رفتند! من واقعا تاب نمیارم ظلمی رو که اینها به والدینشون می کنند! بخصوص بزرگتره که می فهمه!

آدم ممکنه چه گناهی کرده باشه که یک بچه اینقدر اذیتش کنه؟ ببر، بیار، بخر، ساپورت کن، بعد بچه کاری که باید رو، نمی کنه!

من اگه بچه داشتم، لاجرم می کشتمش!