بالاخره کونمو گذاشتم زمین.

عصر، ساعت چهار ،دندونپزشکی نوبت داشتم.

ماشینمو حوالی هتل کوثر گذاشتم و قدم زدم تا شمس آبادی و شیخ بهایی و حوالی طالقانی. یکربع زود رسیده بودم دیدم بهتره نرم بشینم چشم تو چشم اون منشی خانومه، کنار پیاده رو رفتم تو گوشی ام

ییهو دیدم یک سی ال او ایستاد و ، دکتر پیاده شد دم پام!

تپ سی گرفته بود!

خخخخخخخ

خلاصه با هم رفتیم بالا و فکمونو گذاشت پایین و چه دردسرتون بده، 120 هزار تومن خرجش کرد.

بعدش رفتم برج جهان نما.

چه خاکی به سرشه طفلک!

عکس گرفتم از جایی که اگه دبی بود، غلغل جمعیت بود توش ،اما الان انگار انباری متروکه باشه!

یک عکس دیگه هم گرفتم.

از طاق چشمه های سی و سه پل که دم غروب چراغهاشو روشن کردند، یک عکس گرفتم،

هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که یک زنه لیقمارتی با یک بچه تو بغلش به همراهش گفت فلانی، عکس گرفت!

فلانی برگشت و منم رفتم سمتشون، عکس رو باز کردم، همزمان گفتم خیلی خوشگلی که فکر می کنی از تو عکس گرفتم؟

خدایی هم هیچ پیدا نبود، یک مشت خمره سیاه! بهش گفتم پیداست تویی؟ گفت نه، اما پاکش کن! منم درقّی زدم انداختمش تو سطل آشغال!

یارو رفت!

و من فکر می کردم تو دبی از خط شورت طرف عکس می گرفتی به تخمش نبود، اینجا با چه میمونهایی ما طرفیم!

خلاصه، رفتند و من یک عکس دیگه گرفتم اینبار شش تا پسر که تنگ هم تو یکی از چشمه ها نشسته بودند به مسخره شاکی شدند که آقا نگیر، آقا نگیر!

خخخخخخ

گفتم شما هم مثل ایشونید؟

برگشتم، از اون طرف یک عکس قشنگ و بی آدم تونستم بگیرم. می ذارم براتون تو کانال.

برخورد ناخوشايندی بود. 

خیلی ناخوشآیند!

برگشت، به تاریکی خوردم. چقدر مردم بد رانندگی می کنند؟ من مطمئنم اینها خانه های گرم و زندگی های عشقولانه ای ندارند، واسه رسیدن و کشمکش کردن اینهمه سرعت؟!

خیلی بد می رن. تقریبا از رو سر آدم.

هنوز نرسیده، تو پارکینگ بودم، همسایه زنگ زد. با مجاورش مشکل سر و صدا داره...

رفتیم و دیگه تا اومدیم بالا، شد ساعت نه شب

خوشبختانه زن همسایه پایینی آش رشته نذر کرده بود، یک تغار هم به من دادند که الان خوردم و ، تکون خوردن سخت شده برام!

جاتون تهی. 

شبتون خررررررررم!