عاااااااااااقا!
مزه داد!
یک مسافرت حدود نیم ساعته شد.
ته اتوبوس صندلی خالی بود ولی تمام مسیر، یک عده آآآآآآآآآآآآآآآآآقا، کون به سمت بانوان، تمام راه عین میمون، آويزون بودند به میله ها!
اینقدر ما از خودمون نا مطمئنیم!
برگشته ام به کارهای نظام مهندسی. دیگه رفتنم که ول شد، شوهر کردنمم که منتفی شد، دیگه من موندم و صدها دل تنگ !
(به ضرورت قافیه گفتم صد وگرنه، دلم کجا بود من! )
خلاصه، دنبالشم ببینم چی پیدا می شه. جالبه که اغلب پروژه ها تخریب و بازسازی شده اند. عمر خونه حالا چقدره؟ فوقش سی سال! کمتر حتی!
یعنی سرمایه ما به این سرعت مستهلک می شه و مصالح به نخاله و آشغال تبدیل می شه! به تخممونم نیست. فقط هر روز بیشتر گیر می دیم که مردم رو بدوشیم! شهرداری نظام مهندسی، آتش نشانی، آسانسور، همه همه! کاش تعقل به ماحاکم می شد یک روزگاری!
ظهر جلسه داریم. نمی دونم له کنم طرف رو یا نه. حقشه له بشه، اما دلم می سوزه براش. در عین حال
ولش کن. ببینیم چی پیش می اد ظهر.
هه هه نگفتم براتون! ابروهامو کوتاه کردم! بعد از چهل و اندی سال!
جلو چشمم واشد! انگار بگی نمره عینکم تااااااااااازه درست شده! خخخخخخخخ! چقدر سایه می کرد ها! تازه فهمیدم چرا خانومها تیغ می زنند و این نعوذبالله اشتباه خلقت رو که ابرو نزدیک به حدقه چشم در میاد رو، شخصا اصلاح فرموده، یک ابرو می کشند تقریبا بیخ رستنگاه مو!
حالا دفعه بعد یا مدل هشتادو هشت بگم کوتاه کنه، یا منم تیغ بزنه، بفرستیم بالا!
والله! چیه این عین ابروهای ... قدّس الله نفسه الزکیّه بود!
خوب شد الان. بهترم می شه، ان شاء الله!