ترس
دیشب یک جایی بودیم، روبلندی، بقیه میپریدند پایین، من شک نداشتم پام میشکنه!
کشگک پام هم درد میکرد، همه چیز به هم فرو شده بود!
اون بالا تارییییک، منم تخم نمیکردم بپرم!
گمونم زیادی گرم بود جام، بی تاب بودم
الانم تو خواب، گویا پس فردا عروسی و عقدم بود! با یکی که فقط یکبار باهاش حرف زده بودم و نخواسته بودم! همه به جنب وجوش و تدارک پارچه (!)، من وادنگ اومدم! داشتم زنگ میزدم کنسل میکردم مهمونها رو...
چمه!؟
چطور اونقدر اونجوری...
من هبچوقت امادگی رو به رو شدن ییهو، با وقایع تازه رو نداشتم. همیشه از قبل باید تدارک همه چیزمو ببینم، باید برای هرچیزی، اماده باشم! از یهویی رم میکنم! شاید یکعالمه اش، مال بی پشتوانه بودنمه. ترسی ناخودآگاه ناشی از علم به اینکه همه چیز رو، باید خودم جمع کنم و روی هیچکس نمیتونم حسابی باز کنم. خیلی دردناکه این!
این مصداق بارز تنها بودن است! معنی و مغغغغز تنهایی است! اصلا فرق نداره که کسی فیزیکی هم تنها باشه، یا میون یک جمعی حس کنه به کسی نمیشه تکیه کرد... تازه این دومی از اولی هم بدتره!
در بد نقطه ای از زندگی ایستاده ام!
ترس، برادر مرگ، بیخ من نفس میکشه...