سرمای پاییز
ظهر رسیدم آبادی. واسه پرده ها، یک قرقره و دو قرقره خریده بودم. دیگه یکم قبل ناهار، و عمدتا بعد ناهار، رفتم بالای چهارپایه و، بعد از خیلی وقت پرده ها رو نصب کردم.
کارم خوب بود. سیستم یک پرده سه متری که قبلا از وسط به طرفین باز می شد رو ، جوری عوض کردم که هر نصفه هاش واسه خودش مستقل باز و بسته می شه و اینطوری اولا احتمال خرابی همزمانشون کم می شه و بعدش اون نخ بدبخت فقط مسوول به تن کشیدن بار نصفی از این پرده شده است. سنگین اند و یراق و نخ پرده بی جون!
هم بی جون، هم لقّه ای به قول اصفهانی ها.
بهرحال، الان کار می کنند
و هوا سرد است، ناجور!
زانوهام یخ بسته از الان. بخاری روشن است و خب، افاقه نمی کنه چندان.
حال نمی کنم با اینجا. دلم می خواست خونه خودم باشم الان...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 17:15 توسط آرش
|