شام و ناهار
دیگه از وقتش که گذشت، احساس گشنگی نداشتم. رانندگی خوبی بود. دم غروب، قشنگ بود هوا... آلوده البته! خیلی آلوده...
رفتم دکّون قاسمی، برای دومین شب متوالی، بسته بود. گمونم مسلمون شده و می ره نماز. منم رفتم بازارچه مجاور، انار و سبزی و سیر و زنجبیل تازه و لوبیا سبز خریدم! بعدش هم اومدم یک شامی بار گذاشتم، افتضضضضضضضاح!
اصلا مزه نداد نامرد! شایدم چون قبلش یک عالمه سوپ خوردم اینطورکی شد. سوپ خودمو با سوپ زن همسایه قاطی کردم، نامرد سوپ من غالب شد! غذا هم از ریخت افتاد، هم از مزّه! ولی خب، خوردم دیگه. چه کنم. شکر خدا!
جاتون تهی، سیر شدم. فقط حالشو ندارم که لوبیا سبز پاک کنم و بشورم و بسته کنم الان...
اصلا خریدم چکار؟!
اینو نگفتم. یک رفیقی از اردبیل یافتم! می گه صبح، کباب می خورند مردم اردبیل!
یا نمی دونم عسل و سرشیر!
فکرش بکن! من از فردا چطوری نون پنیر بخورم؟ مگه می ره پایین دیگه نامرد؟! حالا درسته اینها هم هر روز کباب نمی خورند اما، اصلا تصور اینکه سر صبح بری کبابی مش قربون و دو سیخ کوبیده سفارش بدی و داغ داغ بپیچی لای نون و با یکم ریحون یک عالمه سماق ترش خشک، بزنی تو رگ،
لااقل الان که شب است،
اصلا عجیب به نظر نمیاد!
هرچند، ماه رمضونها که می شه و (می خوام جانماز آب بکشم ها! خخخخخ)،
آره، ماه رمضون که غذاهای تیپ ناهار و شام رو باید سر صبح بخوره آدم
اصصصصصصصصصصصصصصلا شدنی نیست، لااقل واسه من!
سخته...
نمی ره پایین.
البته، خب من عادتهای دیگه ای هم سر صبح دارم که خیلی عادی نیست واسه شنوندگان!
آقا، این مو گابه بودش، نود سالشه هنوز چسبیده به قدرت، این می خواست زنشو که چهل سال از خودش جوونتره، بکنه رئیس جمهور! ارتش بساطشو جمع کرده گویا. آی خوشم میاد از این ناکام از دنیا رفتن سران! کیف می کنم!