شب جمعه
گفتم باشه
چند ساعت گذشت، خبری نشد. بهش اس دادم که فلانکی، حسین جون، چیزی واریز نشد، اگه لازمه تا پول بدم در خونه ات، بعد باهات حساب می کنم. گفته تا آخر شب می ریزه اگه ریخت، صبح بده.
ما خفتیم. دم صبح، دیدم سیصد هزار تومن واریز کرده است. حوالی هفت که می رفتم نگاه کردم 150 هزار تومن تو کیف مبارک بود. شب قبل هم بهش گفته بودم حدود صد هزار تومن بیشتر نقدی ندارم تو خونه. خلاصه. زنگ زدیم و یک خانوم کوچولوی بامزه ای داره خوااااااااااب، اومد پول رو گرفت. اسمش حدیث است خانومش. حدیث خانوم.
خلاصه
امروز یادمون رفت باقی رو بگیریم براشون. قرار هم نبود بگیریم. حسین آقا گفت بقیه اش بمونه بعدها که اومدم می گیرم.
الان در شرف خواب بودم، می بینم زنگ زده. می گه می تونی کارت به کارت کنی اش؟
ای بمیری تو!
هرچقدر زحمت کشیده بودم و لوبیا پلو درست کرده بودم که انرژی بگیرم، سوزوندم، که رمز بانک ملی یادم بیاد، نیومد! تجارت یادم اومد، کارتش دنبالم نبود که کارت به کارت کنم، ملت، پول توش نبود، صادرات، رمز اینترنتی نداشتم، اون یکی، اینش نبود، این یکی، کونش کج بود خلاصه،به هر زجری بود یکی از حسابها رو وارد شدم و عکس کارتش رو با هزار مکافات رو سیستمم پیدا کردم (جاتون تهی حین این جستجو تمثال بعضی هاتونو هم که داده بودید دیدم. ایول! خوشگل بودی! خخخخخ) خلاصه،
جامونده رو براش کارت به کارت کردم. این وسط، فقط 500 تومن ضرر کارمزد کردم! می شه پول یک نون!
این که هیچ، دارم فکر می کنم یارو یک خانواده چهارنفره داره، کل حیات و مماتش به سیصد هزار تومن پول است! یعنی دو قرون تو جیبش نیست که نخواد نصفه شبی نگران زنش باشه، یا نخواد مزاحم من بشه! قطره چکانی می ره پیش! مرده شور این زندگی هاتونو ببره به حقّ علی!
بگذریم.
به صورتم که دست می کشم، مثلا طرفین دماغ، حس می کنم عصب دندونم رو دارم له می کنم! سطحی شده اند انگار! نامردها! خیلی بده ها! خدا نصیبتون نکنه.
برم بخوابم. مرده شور همسایه به درد نخور رو ببره.
اون یکی دو هفت است دریل ازم گرفته، نیاورده هنوز! خب خبر مرگت، امانتی رو بیار! شاید خواستم باهاش خودمو بکشم من! مرسی، عه!