مسیر اداره
چراغ سه راه توحید...
یکبار که از پیچیدن تو خیابون توحید نوشتم،
یکی،
مو به تنش سیخ شد!
ویدا!
گفت، با خودم گفتم وای! این چقدر نزدیک است!
نمی دونم الان کجاست. یک ظهر، یک پیتزا با ویدا خوردیم، فقط.
بعدش، دیگه همدیگه رو ندیدم.
هر از گاهی اما، که دنبال خرید یک چیزی تو مقوله عمرانی ها می گشت واسه اداره ،
یا دنبال یک قرض الحسنه می گشت،
زنگ من می زد
اولی رو که معمولا نمی دونستم
و دومی رو هم که، شرمنده ام! چرا باید واسه خونه خریدن خواهرش، بهش پول بدم؟ یا برای کمک به فلان خیریه مثلا!
اصلا چرا ویدا باید هر وقت پول لازم می شه یاد من بیفته؟ چرا هیچوقت یک تماس دوستانه، یک اس ام اس، یک احوالپرسی نبوده...
و به این ترتیب، ویدا از دوستی که می تونست واقعی باشه، می ره می شه یکی از 289 خواننده خاموش شب قبل،
یا شاید، جزو اونها هم نباشه حتی!
هستی، ویدا ؟!
شاد باشی دوست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 7:40 توسط آرش
|