بحث شیرین زن است.

بساط خورد و خوراکمون پهن بود، رئیس اومد...

 بعد که رفت به فروز می گم فروز!

چندبار بهت بگم نون که می خوری سفره ات رو جمع کن خودت!

 من و تو مجردیم،

 فرق داریم با این متاهل ها!

متاهل جماعت، ظهر که می ره خونه اش،

هنوز نصف تنش از در نرفته تو، صداشو می اندازه ته گلوش، داد می زنه زننننننننن!

 زن طفلک، رعشه به اندامش می افته می دوه جلو بله آقا! بفرما! سلام! کتت رو بده بگیرم! ناهارت آماده است!

 و می دوه می ره سفره می اندازه و آبگوشت بزباش می ذاره وسطش و ماست و پونه  اون ورش و خلاصه تا آقا میاد بشینه، سفره و نون تازه و پارچ دوغ ردیفه، خانوم هم یک بچه رو عین کوزه زیر بغل گرفته، دست یکی ديگه رو که عین مونگلها باباشو نگاه می کنه گرفته، دو تا لگد به  کون اون یکی می زنه همه رو می فرسته اتاق مجاور که آقا خسته است، مزاحمش نشن.

 و آقا،

 غذاشو که می خوره در حالی که ظرف خالی رو به حالت اعتراض و نارضایتی و به قول حضرت آقا، با عدم قناعت از دست پخت افتضاح ضعیفه، یک ده بیست سانتی پرت می کنه دورتر تو سفره،

 تکیه می ده پاشو دراز می کنه شکمشو از رو زیرپیرهن می خارونه و عاااااارت،

عاروقی می زنه که زن که تو اتاق بغلی گوش خوابونده به امر آقا، می فهمه آقاش خورده و سیر شده و باید سفره رو جمع کنه!

 فی الفور عین قرقی می دوه میاد تو و دور سفره می  چرخه و همه رو از جلو چشم اقا جمع می کنه و تمام اما ما!

( اینم بگم که تا داره جمع می کنه البته آقا یک نیم نگاهی هم به پر و پای سفید و مچ تپل زنش می کنه که از زیر لباس بلندش که تا رو قوزکشه، چشمک می زنه...)

اما ما!

ما خودمون باید پهن کنیم،

خودمون باید جمع کنیم!

 این نمی شه که رو میز فروز خرما و پنیر پهن باشه رو میز من کوکو سبزی و بیسکویت نارگیلی سلامت و شکلات شیرین و سیب قرمز و یک کیسه آنوخ، میز بغلی سیب سرخ و سفید و نون خشکه رژیمی جو و چای سبز و شکلات تلخ!

 بایدجمع کنیم بساطمونو! ماکه زن نداریم که! بدبخت ایم!

می گه چشم! از این به بعد!

...