آب
دیروز رو که براتون گفتم، خیلی شلوغ بودم عصر. از سرکشی به ساختمان تا انتظار این یارو بگیر تا یک کار دیگه که قرار بود آب تانکهای پشت بام رو تخلیه کنم! دم عصر شیر دم کنتور رو بستم که آب تانکها مصرف بشه. بعد هی رفتم اومدم چک کردم که ملت بی آب نمونند. تو انتظار یاروها که بودم، شیر باغچه رو هم باز کردم که درختها هم آب بخورند و یکمی هم تانکها زودتر خالی بشه.
و گذشت
صبح،
از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه کردم!
آب ، کف باغچه،
مووووووووووج می زد!!!
خخخخخ! یااااااااادم رفته بود ببندمش و شیر در رفته بود و البته یک شیرپاک خورده ای، بسته بودش اما،
اگه نبسته بود، کللللللللل آب شرب منطقه خالی می شد تو باغچه ما!
آلزایمر اینجوریه؟
یا اینکه صبح که حمیرا می گه با اون نگار بی وفا هزار تا کار دارم، من هی فکر می کنم نگار کی بود، کجا بود، کدوم بود و یادم نیاد، به اون می گن آلزایمر؟