شش صبح، یک باغبونی تو صفه، شیلنگ به دست داشت آب بازی می کرد و بلند بلند آواز می خوند!

دل خوش سیری چند!

بعد که من برمی گشتم تاااااازه همکارهاش خمیازه کشان و لنگ لنگان، داشتند می رفتند و این رو سر حوض سنگی ایستاده بود با دست صداشون می کرد که بیاید!

خیلی خوشبختی بزرگی است که آدم با کارش حال کنه!

خدا قسمتمون کنه!