حال
شش صبح، یک باغبونی تو صفه، شیلنگ به دست داشت آب بازی می کرد و بلند بلند آواز می خوند!
دل خوش سیری چند!
بعد که من برمی گشتم تاااااازه همکارهاش خمیازه کشان و لنگ لنگان، داشتند می رفتند و این رو سر حوض سنگی ایستاده بود با دست صداشون می کرد که بیاید!
خیلی خوشبختی بزرگی است که آدم با کارش حال کنه!
خدا قسمتمون کنه!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ ساعت 10:19 توسط آرش
|