زایمان
نگاه ، زنگ زدم به رفیقم که بیاد برام قرنیز بچسبونه،
می گه خانومم هشت ماه و دو هفته باردار است، دو قلو!
گفتم خب هیچی!
اونوقت که زایدنتون نبود، کار دو روز رو ده روزه می کردید، الان که دیگه می خوای بزای! اصلا هوووچ!
بچه اش نمی شد. نمی دونم مشکل از ایشون بود یا از آذر خانوم زنش. شکر خدا به مدد تکنولوژی و اینها، فکر کنم کاشت و جواب داد. دوقلو.
خدا به هرکی، هرچی می خواد رو بده!
مخخخخخخخخخصوصا اگه به امامزاده من دخیل ببنده!
(نقدی باشه لطفا!)
هان، اینو می خواستم بگم. ساعت ده و نیم صبح، آقای بابایی نشسته تو خونه، سااااااااز می زنه واسه بچه هاش!
می گه دوست دارند!
میگم از کجا می فهمی؟
میگه آروم می شن!
گفتم بنده خدا دستاشونو می ذارن رو گوشهاشون که کمتر اذیت بشن، تو فکر می کنی آروم شدن دیگه دست نمی زنن!
خخخخخخخ
کس خل!
خدایی، زاییدن هم عالمی داره ها!
یادت بخیر ترب جان.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ ساعت 12:44 توسط آرش
|