خووووووب،

لابد فکر کردید که به قول پیمان، لونه شغال تعطیل شد. 

آره؟

نوچ!

تا زمانی که اون بزرگوار یک الگو نشون من نده، یا نیاد بگه قضاوتش غلط بوده، همچنان در این دکّون باز می ماند منتظر خودشون هرچند،

اگه بتونم جلوی خودمو بگیرم، کمتر باید وقت تلف کنم توش.

بگذریم.

الان که صدای منو از آپارتمانم در بهارستان می شنوید، نشسته ام پشت میز دو نفره ام، سیم لپ تاب و چراغ آباژور دست سازم رو، وصل کرده ام به محافظی که همین الان خریدم و، هر دو کلام که می نویسم یک گااااااز می زنم به سیب سفید عطراگينی که همین الانه از قاسمی خریدم!

(می دونم یکی از شما خیلی بدش میاد از حرفی که می خوام بزنم اما، سیب، دونه ای پونصد تومن!

اینو می گم که شمایی که می ری یک شیشه نوشیدنی فلان می خری به دو هزار تومن، هزار و هشتصد تومن ،بدونی می تونی بری مغازه مجاور، دو تاسیب بندازی رو ترازو، هزار تومن بدی، شش باربر هم کیف کنی و از خواص مفید این بهره ببری و از مضرات اون نوشابه های تولید کارخانه مصون بمانی! )

می خواستم واسه شام خورشت قیمه بار بذارم که هرچه گشتم، لپه به حد کافی پيدا نکردم! تمام شده لابد. فردا می خرم.

تا اطلاع ثانوی، شام شب نون و ماست و سبزی باشه بد نیست به نظرم.

یک بااااااااااار سبزی خریدم! کی حوصله داره پاک کنه حالا!

همین.

چسب خریدم که بعدها، شاید فردا، اگه آبجی زنگ نزد و قرار نذاشت بریم گلخونه، چندتاقرنیزها رو بچسبونم. نامرد چسبش خیلی گرونتر از خود قرنیز است! 

خوابمم میاد.

عصرها نمی خوابم.

وقتی می خوابم کلا روزمو از دست می دم. بلند می شم نصفه شب شده است و خب، خودمو سرزنش می کنم که چرا وقتمو از دست دادم.

وقتی هم که نمی خوابم، هی گیج می زنم.

امروز،

یک فیلم علمی زبان انگلیسی نگاه می کردم راجع به تمهیداتی که هر کشوری، از تایلند و ژاپن و آمریکا، در پیش گرفته که جلوی هجوم آب اقیانوسها رو به شهر و محلهای مسکونی بگیره.

سدهای عموما کم ارتفاع اما متحرک.

دریچه ها بهتره بهش بگم.

دیوارسازی ها.

یک چیزهایی در مقوله همینها که ما شغلمون است.

(اینو گفتم که کسی فکر نکنه تمام زندگی ما شده خور و خواب و خشم و شهوت! نه یک گاهی هم در جهت افزایش دانسته هامون، یکم وقت می ذاریم).

جالب بود که بالغ بر هشتاد درصد گفتار فیلم رو کاملا می فهمیدم. لغت به لغت و البته کل متن. خدایی ما حیف شدیم! هر زمانی، همون چیزهایی رو که لازم بود نداشتیم!

یک موقعی که جوونتر بودیم تجربه لازم داشتند. الان که تجربه داریم، دنبال جوان می گردند!

فکر کنم واسه همه همینه. قوانین معروف مورفی!

  تو شرکت، فهیمه و احمد آقا یک اتاق مشترک دارند ،با یک خط تلفن مشترک ولی دو تا گوشی. من هربار زنگ می زنم، اینها زیگزاگ گوشی رو بر می دارند. دیگه در حدی شده که به احمد آقا می گم کلید کج!

موضوع اینه که براش گفته ام انباری ما دو تا کلید داره که به یک حلقه مشترک به هم وصل شده اند. من هربار می رم سراغ انباری، اول کلید کج رو می کنم تو قفل، بعد کلی زور می زنم تا درش بیارم، بعد با کلید سالم در رو باز کنم و کارم رو انجام بدم. یعنی همییییییییشه اونی میاد دم دست که باهاش کاری ندارم! احمد هم همینه! هر وقت باهاش کار ندارم، گوشی رو بر می داره! همینکه بر می داره بهش می گم سلام کلید کج! می گه سلام، می خنده گوشی رو رد می کنه اونور! طفلک!

خدایی، اینقدر که سر به سر همه می ذارم، یک روزگاری اگه افسرده بشم یا نباشم، دلشون می گیره اینها! باور کنید! 

خوب باشید. مرگ توش نیست، زیاد!