تکراری
که به خودتون امیدوار بشید.
امروز، راستش اگه فشار جیش نبود، بیشتر می خوابیدم اما،
نشد!
هفت بلند شدم از جام
به عادت هر روزه دوش گرفتم و شیو کردم و لباس تمیز پوشیدم و کلی لباس ریختم تو لباسشویی و دکمه اش رو زدم
(دلم نمیخواد بگم لباس شستم! من لباس شستم تو طشت رو تجربه کرده ام و اینکه می بینم زوجین و این امروزی ها لباس شستن رو جزو کارها می دونند از نظرم خیلی مسخره و نماد کامل کون گشادی نسل بعد ماست! زدن یک دکمه رو می گه کار! نکبت!)
خلاصه
صبحانه، نون پنیز سبزی بود و کره محلی با مربای آلبالو و نون خونگی نسبتا بیات (که از پنج شنبه تا الان مونده بود ولی سگش شرف داشت به خیلی نونهای داغ!)
یک تغاری هم شیر گذاشتم جوشید که به جای چای بعد صبحانه شیر بخورم و خلاصه
یک آب میوه گذاشتم که یخ بکنه، امروز نظافتکار داریم تو ساختمان. براش آب جوش هم گذاشته ام که معطل نشم وقتی اومد. راستش امروز مهمونم و باید این بابا رو که راه انداختم شال و کلاه کنم برم سمت خونه آبجی خانومم. قرار شده امروز بریم گل بخره و بخرم و بعدش ناهار خونه شون باشم، به صرف بادمجون شکم پر گویا، که هی من میگم همون دلمه بادمجونه، ایشون می گه نه! بریم ببینیم چه فرق دارند. گویا یک برنج کم و زیاد دارند تا الان. یکیشون برنج نداره.
خلاصه
پاشم لباسها رو پهن کنم و چندتا گلدون که واسه آبجی کاشته ام رو بذارم دم در یادم نره.
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد!
شاید همینکه الان جر و بحث نداریم که بریم خونه خواهر من، یا بریم خونه خواهر تو، جای شکر داشته باشه!
الهی، شکرت! بهترش نما! تو می تونی