فشار گشنگی
آدم وااااااااقعاً از شما رفقا ناامید میشه.
می دونید
دقیقا واقعیت رو احساس می کنه! اینکه هیچ کدومتون به هیچ دردی نمی خورید (منظور به درد من) و اینکه رجوع شما به وب، مثل رجوع به کاباره است. تا زمانی که نیاز دارید می رید، نت می خرید، وقت می ذارید، حرف می زنید، ... بعد که تمام شد، زیپ مبارکتونو بالا می کشید و می رید! اینجا هم یک مشت آثار شوم از خیلی ها می مونه که خب...
مهم نیست. بذارید با تلخی واقعیت رو به رو باشیم همیشه. این اصلا گلایه نیست که می نویسم. این توصیف دنیای مجازی است و کسی نمی تونه بگه جز این نیست...
می دونید مهم چیه؟
مهم اینه که الان پیام ناجوری از کائنات نمی گیرم! این که خوبم و همه چیز خوبه! و این نهایت کفایت ماجراست!
خسته ام. امروز ناهار نخوردم اصلا. نرسیدم. از اداره رفتم سر ساختمان و دو ساعت و نیم مهندس طراح رو مجاب می کردم و آرماتور بند رو مجاب می کردم که کجاها رو اشتباه کار کرده است. راستی ها. چقدر طول کشید. چرا هیچی نخوردم من!
برم، شکم واجب تره. شاید اگه سیر بودم همین یکم رو هم غر نمی زدم.
عزّت زیاد