امروز هم دیر اومدم خونه

حوالی پنج و نیم، تازه ناهار خوردم!

فکر کن، نون و ماست و موسیر!

البته از شب قبل مرغ گذاشتم توی زعفرون و الان با شعله خیلی کم، داره با آب خودش میپزه. نمی دونم چه کارش کنم بعد منتهی، همینقدر می دونم که عطر زعفرون فعلا تو هواست. جاتون تهی.

سر ساختمان بودم باز. یک پسر خیلی از من جوون تر، یک زمین تجاری بسیار خوش جا، امروز شروع کرد به ساخت و ساز. مهندس معدن بود گویا منتهی، حتی نمی دونست مختصات UTM چند رقمی است! فقط پیدا بود خیلی پول داره! معدن داشت از خودش.

خدا بیشترش بده. الان چند روز هست تو شرکت ما بحث است بر سر حقوق. یک آقای  دیپلمه با دو سال سابقه کار، نه میلیون تومن حقوق گرفته است ماه پیش. متوسط حقوق مهندسین، از دکتر تا فوق لیسانس، سه میلیون بوده است! پنج شنبه اینقدر با حرارت بحث کردند رفقا که مدیر محترم حالش بد شد، جمعه کوبیده بود پشت یکی، امروز ماشینش قر بود! و شنبه از بدحالی ناشی از وجدان، نیومد سر کار!

شرکت ما درست نمی شه ولی. وقتی راس خراب باشه، معیوب باشه، گدا باشه و هیچ شمی از مدیریت نداشته باشه، هیچوقت هیچی تو پایین درست نمی شه.

بفرمایید سنجد راستی! رو میز، کشمش سبز، پسته بو داده، مغز بادوم بو داده و سنجد هست! و پشت سر رو اپن، مغز گردو و بادوم زمینی شور!

چه خبره؟! 

هیچ!

کلا کسی که ناهارش نون و ماست ساعت پنچ باشه، خیلی هم وضعش خوب نیست.