صبح امروز، پشت چراغ، کنار یک ماشینی ایستاده بودم که یک عالمه بچه مدرسه ای رو عین این کارتن هایی که پر از جوجه رنگی هست، ریخته بود روی همدیگه! من فقط ردیف پشتی رو می تونستم ببینم.

تو این ردیف، یکی که کوچولوتر از همه بود، خیلی شاد بود! همینجور لبهاش تکون می خورد و داشت حرف می زد. با لبخندی از نهایت رضایت مندی و شوق! و یکبار که از همون عقب، خیره شده بود به یک چیزی بیرون ماشین، صورتش، سرتاپا، حیرت و توجه رو تداعی می کرد. منتهی به یک گفتاری که انگار چیزی رو کشف کرده باشه...

کنارش، یک دختر درشت نشسته بود. چشم القیده به اصطلاح ما. القیده به ضمّ الف یعنی بیرون زده! این، انگار ماسک بود کلا! تمام وقت هیچ واکنشی نشون نمی داد. لب از لب بر نداشت. فقط یک مدت، برگشت و این یکی سمتش، جوجه کناری رو هی نگاه کرد. بی اینکه لبخندی، اخمی، واکنشی... هیچ!

و این کناری، تمام وقت، با کف دست، مشغول مالیدن چشمش و صورتش بود! بخصوص چشمشو در آورد از بس مالید! ته کار هم کل مقنعه و هد بند و کلاهشو داد عقب تا یکم نشست.

درست به تنوع این سه تا جوجه رنگی، در مقیاس بزرگتر، مادران محترمه رو می شد تجسم کرد! یکی که زبل است و شور زندگی در اوست، یکی که پخمه است و جاذب موجهای منفی از تمام اطراف، و یکی که لابد اهل شب نشینی و دیرخوابیدن و تلویزیون است جوری که صبح به زور و فشار می شه چشمشو باز کنه تو اون ساعت...

کاش آدم از اول می دونست کدوم اهل چیاست!