بد زیستن
جناب ابجی، از اون سر دنیا، داره میاد ایران که پدر رو ببینه. هنوز نگفته ایم به بابام، وگرنه مجبوریم عین اتاق کنترل، لحظه لحظه پروازها رو چک کنیم وگزارش بدیم بهش!
چند شب پیش با بابام اوقاتم تلخ شد. یادم نیست دغدغه چیو داشت و حرصشو میخورد اما، یادمه ازش پرسیدم شما الان واقعا غدغه بزرگتری نداری؟!
نوساناتی داشتدو امروز که یکم بهتره، از خود غروب تا الان، نگاه حجم اب اندک داخل محفظه ای میکرد که سر راه اکسیژنش بود.
و هربار، میگفت بگو بیان اینو اب کنند!
فکر کن!
دیگه ناراحت نشدم، منتهی، بهش گفتم، نگرانی بی اب بمونه بسوزه؟
فهمید که چی میگم
سرشو جم داد و ول کرد، ظاهرا،
اما به اولین نفری که ازقضا اومده بود همونو درست کنه، گفت اینو اب کن😂😂
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ ساعت 22:41 توسط آرش
|