😂😂😂😂

شده ساعت دو و نیم نصفه شب، چرااااغ بگیری جلو پای ابوی ات، بره بشاشه؟

😂😂😂😂

دو سه شب پیش که وضعیت بحرانی ای داشتیم، بعنوان مدیربحران، باید هم به بقیه اطلاعات میدادم و هم درست میدادم، که خودبخود بیان، چون احتمال میدادم پدر تحمل عمل رو نداشته باشه و از بین بره،

هم باید اروم نگهشون میداشتم،وگرنه طفل معصومی که مایلها ازما دوره، چکار کنه زیر اون فشار؟

واسه آبجی ها نوشتم، پدر اجازه پایین اومدن از تخت رو نداره و وقتی جیش داره، میگه براش یک وسیله ای شبیه افتابه میبرم و پرده های دورشو میکشم که تو تخت راحت باشه. کارشو بکنه.

کارش که تمام میشه، داد میزنه مجییییید، بیا! (شاشیدم برات😂😂)

 

اینو وقتی خواهری ازت میشنوه که میشناستت ( به لودگی موقت، تمیزی، مودبی، خووووبی😜😜، خلی حتی😄)، بعد میتونه به خودش بگه خوووب، چیزی هم نیست که جدی باشه.

و یکم با ارامش بیشتری، با موضوع اخت میکنه...

خلاصه که، این آخرعمری ما، بابامون اینجور میگه بهمون،

مجیییییید، بیا،شاشیدم برات😄😂😂😂

 

اسممو هم گفتم براتونها. دیگه داریم با همممممه ندار میشیم! 

...

منصرف شدم، اسم رو به "مجید" که این روزها،مد شده، عوض کردم.الکی!