پدر، بیتابی میکنه.

نفسش تنگه، اعصابشو ریخته به هم

نمیدونم چقدر تفاوت باشه بین نفس تنگی ناشی از سرماخوردگی، با وقتی ناشی از نارسایی قلب باشه. میدونم جفتش ناخوشاینده اما، اگه تو مایه های هم باشند، خدایی اینهمه عشوه و قر که بابای من میاد نداره!

سرجمع، کسخلم کرده است!

عصر، از خونه میومدم، داشتم فکر میکردم که، یک فامیل که عمری عادتشون بود دم غروب هرجا هستند برگردند خونه، الانه، یکیشون منم، تو جاده، یکیشون تو اتوبوس، یکی تو طیاره، اون یکی کف جاده...

عصر، ماشین اخوی رو هم جلوی بیمارستان لخت کردند! قطعا اکه زودتر میومد جای دیگه ای پارک میکرد، شاید امن تر بود.

اعصابمو ریخت به هم. خریت، برام قابل هضم نیست!

 طرف چندتا کارت رو، همراه رمز مربوطه، صندوق عقب ماشینش گذاشته است!

یعنی دیگه کسی فلج مغزی باشه، رمز رو نمینویسه بیخ کارت! من به کی بگم؟

میگم شماره کارتت رو بده تا با خودپرداز مسدودش کنم، 

نداره!

میپرسم به هیچکس شماره ندادی ازش بپرسی، فکر میکنه،

میگه نه!

نهایتا لای انبوهی کاغذ، شماره یکیشونو پیدا کرده. از پای دستگاه خودپرداز زنگش زده ام، رمز دوم کارتت چنده؟

میگه نداره!

😫

ولش کردم! این ادم باید بهای حماقتشو بده. از صبح بهش گفتم فرصت کردی برو ماشینتو بیار نزدیکتر...

میگه، فکر کردم اینجا هم مدل دهاتمون امنه! یعنی این ادم شناختش از محیط زیستش در حد جلبک است، نه بیشتر.

بدم میاد با احمق جماعت همکاسه باشم. حتی اگه نسبتهای خونی هم با طرف داشته باشم! 

پدر داروهاشو گرفته، اما بیتاب است. چه کنم!😔