روز دهشتناکی رو سپری کردیم امروز

دیشب، پدر بی قراری میکرد. از اول شب. حوالی دو نصفه شب درحالی گرفتمش که تیز ایستاده بود رو تخت! خدا رحممون کرد!

بیقرار و بیقرار، پدری ازم در اورد نگفتنی. میخواست بخوابه رو زمین، به عرض روی تخت خوابید، کله پا خوابید، نق زد نق زد، میخواست ببرمش تو تراس، میخواست راه بره، میخواست ..

پنج صبح، اونقدر دیگه سریع نبودم که برای بار دوم، بتونم جلوی سقوطشو بگیرم😞

افتاد!

دیدم افتادنش رو،

و کله اش که از پشت کوبید کف اتاق...

...

تمام روز درگیر کنترل عوارض تازه بودیم...

خدا رحمش کرد اینبار!

الان، بخاطر کوفتگی ناشی از سقوط ، انجام اون حرکات متوقف شده اما، هر نشست و برخاستی، براش شده یک پروژه

کمرش درد اومده است...