نابود!
"او کسی بود که خواست و توانست خودش را تزریق کند. در تنه ی این جامعه خودش را تزریق کرد و جزئی از آن شد. نه مثل ماده ی مخدر. مثل یک انرژی مثبت. مثل مرد برتر نیچه. کسی که نامیراست. در هر حال می ایستد و می خواند: به من نفرت دادند تا دوست داشته باشم... به تاریکی عادتم دادند تا قدر نور را بدانم.. تنهایی دادند تا بتوانم دیگران را درک کنم."
متن این ترانه، چه غریبی میکند با ترانه های آشنای ذهن من! با نمره بیست کلاسو نمیخوام! با... و چرا جاودانه تر نباشد این آهنگ؟
چقدر فاصله فرهنگی جامعه ما، با جامعه ای که ذایقه اش به این قبیل اهنگ خو کرده زیاد شده است! چقدر ما عقبیم که تا همین چند وقت قبل خزعبلات فلان منبری تریبون داشت و ساز سنتی کشورمان حرمان!
بحمدالله که خدای تبارک تصمیم گرفت تا نابودمان کند، به فساد و ستم و زلزله و خشکسالی و ماتقدم زنبیلیان و ماتاخرشان و محبانشان و منتقدان!
یک پیرمرد باحالی هم اتاقی ماست. اتاقمون دو تخته هست. دیروز نصفه روزی را در اتاق vip گذراندیم. از قضای شبی 500 هزار.
هم تنهایی خوشایند پدر نبود هم قیمت خوشایند هیچدوکدام! ( لغت زایید!) واسه همین اتاق مشترکی رو اختیار کردیم با تمام همون امکانات، از قرار شبی حدود شصت و اند هزار.
این مرد مجاور، دو روزی است که خوابیده است اما، هر از گاهی ، بلند میشه نقی میزنه و تمام! دیشب هربار بیدار میشد میگفت مممممد، برو بخواب! و.ممد پسر بزرگش، مردی راااام، ساده و قدیمی، حرفی نداشت جلو باباش! میگفت من راحتم، و دروغ میگفت با اون چشمای دو کاسه خون از خواب!
پیرمرده میگفت، خب من ناراحتم! برو بخواب!😄
انگار نه انگار که الان ممد، موجودی سر پاست و توی پدر، اوتقدر قدرت نداری که حتی خودتو جمع کنی اما، با همون ولایت پیشین، همچنان امر بر ممممد میراند.