یکی از نادیده های وبلاگم، از محترمین، مرقوم نموده که:

"تقدیر با شما همراه بود که کار رفتن تون به انگلیس به وقفه افتاد. خدا بهتون صبر و شهامت بده... تا این روزها هم بگذره"

من، هم میفهمم، هم نمیفهممش!

شاید یکی فکر کنه اگه بخت یارم بود که رفته بودم و این چند روز اذیت نمیشدم! ایشونو هم بالاخره یکی جور میکشید!

منتهی،این بخش نفهمی ماجراست!

من، اون بخش متضاد رو ولی، میفهمم!

زیاد!

امسال، یک ماه پیش گمونم، مامانمو اوردم اصفهان دکتر، خوب شد خدا رو شکر.

اینبار، بابامو اوردم. دیروز که غفلت کرده بودم و افتاده بود، در درستی کارم شک کردم. اگه نمیآوردمش، احتمال سقوطش و ضربه مغزی اش و فلجش و ... 

منتهی، بازم فکر میکنم کار درستی کردم!

الان به مراتب بیش از قبل وسعت و حدود ماجرا رو میدونیم و راهکارهاشو میشناسیم و کمتر بلاتکلیفیم! و این عالیه.