با اینکه صبح دیر رسیدم شرکت، اما نتونستم تا آخر وقت بمونم. 

خواب بر من مستولی گردید، ماشینمو از کنار خیابون برداشتم و ، اومدم منزل.

یک ناهار ساده و بعدش خواب! باحال بود. یک گاهی باید یک دست اندازهایی تو مسیر زندگی آدم پیش بیاد تا بفهمه قدر نعمت هایی که داره رو. 

می دونید، تو بیمارستان، اونی که خوابش میومد، همراه، نمی تونست و نباید می خوابید

و اونی که باید می خوابید، مریض، بی خوابی برش مستولی شده بود!

درست همه چیز برعکس! یعنی استراتژی خلقت خدای متعال رو قشششششنگ می شد تو اون بیمارستان دید! استخون پیش گربه، گوشت پیش سگ! چپه چپه چپه چپه!

شب یلدا. امسال، شب یلدای ما، شاید یک جورایی خاص تر از هر سال باشه. بیماری پدر...

پریشب ها که دنبال لیموترش زرد بزرگ بدو بدو رفتم سیتی سنتر، جا به جا لای اونهمه نور و سرور، تبلیغات شب یلدا رو می شد دید و راستش، دل آدمی مثل من که اونهمه مشکلات رو سرم آوار شده بود یکم سوخت! اینکه چقدر تفاوت زیادی بین دنیای آدمهاست! اینکه من چقدر تعجیل داشتم برسم به مریضم، و شاید یک عده ای چه دنیا به تخم مبارکشون بود که لی لی کنان و کش کش کنان ... چرخ می زدند فقط...

خب، جای شکایت نیست. داشتم فکر می کردم که شاید یکی دو ماه قبل و بلکه همیشه، اونی که کش کش  می کرد وسط فروشگاه من بودم! و لابد بقیه ای، با تعجیل...

خیلی کار دارم. هم کارهای ساختمان مونده، هم کارهای خودم. تلنبار شد اساسی...