صبح یک عالمه وسیله برداشتم که از شرکت یکراست بیام آبادی

همون اوایل صبح، یکی از پیمانکارها زنگ زد که برم بازدید و بتن بریزه و الخ. به ناچار، عصر برگشتم بهارستان

راه انداختم اولی رو

و بعد که رفتم سراغ دومی دیدم گریدر شهرداری قششششششششششنگ هرچی خاک این بابا دپو کرده اطراف گود زیرزمین که ماشین نیفته داخل، جمع کرده و پهن کرده و خلاصه یکراست، منتظر است ماشین و پیاده بیاد بره 4 متر سقوط کنه! خدا رو شکر مالک اونجا بود و مشغول یک کارهایی واسه حفاظت افراد. دیگه سپردم بهش و اومدم.

از سر صبح دلشوره داشتم که اتو رو از برق کشیده ام یا نه. به خونه سر زدم، قشنگ و مطمئن کشیده بودمش منتهی، نمی دونم چه مرضی است که نگران می شم مدام.

حدود 5 بود که راه افتادم سمت آبادی. چشمتون روز بد نبینه، از سپاهان شهر تا حوالی ولی عصر ترافیک توقف و سرعت 5 کیلومتر درساعت بود. حدود 45 دقیقه معطل شدم و خب رانندگی شب که من اصلا دید ندارم و خوشم نمیاد ازش، یکم اذیتم کرد

تمام وقت، حمیرا خوند برام.

ترانه هایی غریب و آشنا! هم می فهمم چی می گه هم به نوعی مسخره به نظرم میاد

عشق، دوست داشتن، ... مفاهیمی که دیگه فقط برام، غریبند و آشنا! انگار راجع به آمینو اسیدها که تو زیست دبیرستان می خوندی باهات حرف بزنند! یا راجع به مشتق گرفتن! هم می فهمی اش هم یادت نمیاد هم خوب بوده هم مسخره است هم،

نمی دونم

فسیل شدیم رفت.