طرف،

یکی از همینها که به من می گه موهاتو سفید کردی

دو تا پسر داره

معتاد!

اقلا یکی اش معتاد است

ازدواج کرده، یک پسر ساخته، طلاق داده!

الان شازده و نوه برگشته اند منزل، با مادر بزرگ و پدربزرگ زیست می کنند.

من واقعاً نمی دونم این کارها که من نکردم، این که معتاد نشدم، این که یک ازدواج ناموفق نکردم، اینکه یک خانواده ناقص و یک بچه بی مادر رو تو این برهوت رها نکردم، اینها واقعاً کارهایی هست که باید میکردم و نکردم؟!

اگه نکردم، یعنی کم کاری؟ عقب بودن؟ یعنی تضییع وقت و عمر و زمان؟

نمی فهمم. 

من، برای چندمین بار اقرار می کنم، من نفهمم! ز بیخ، نفهم!!!