نشسته ام تو راهرو

در ورودی زیر نظرمه و مهمونها رو که همه، اغلب چادرمشکی سرشونه، هدایت میکنم داخل

و پشت سرشون، زمین رو خشک میکنم که تو گل و شل برنگردند...

نمیدونم اخبار چطوری پخش میشه! یکی همسایه هام پیام داد، مادر فهیمه زنگ زد، و یک دوجین همکار، از خدمه تا رییس، اس ام اس دادند از دیروز تا الان.

تقریبا، دارم سرما میخورم انگار

الان که برم بیرون، قرص میخرم

شاید هیچوقت پیش نیومده بود بشینم پشت شیشه پارکینگ، بارون رو نگاه کنم...