من، نمیدونم چطور

نمیدونم چرا

اما

انگار پدر رو خیلی ها میشناختند...

انگار خیلی بیش از تصور من، 

خیلی بیشتر،

ادمهایی، بخاطرش وقت گذاشتند،

اومدند

رفتند

دقایقی از وقتشون رو، به ما تخصیص دادند

کوچه های هر دو طرف، پر از تاج گل شده است

و اینها همه باعث شده اقرار کنم، واااااقعا نمیدونم چه تعداد باید واسه فردا تدارک ببینم!

کسی ریسک همفکری هم نمیکنه حتی!

نامردها😄

جالبه همه، دقیییقا دوتا دغدغه دارند، اینکه نکنه کم بیاد!

و اینکه، خیلی زیاد نیاد اسراف بشه!

خب، چطوری اینو حل کنم من!؟!

ساده است...

فردا مشخص میشه.

شب بخیر رفقا. فردا، خیلی کار داریم، و بدترینش اینه که باید جایی بایستیم که تا الان نایستاده بودیم!

در مسجد!