منتظرم بار میوه خالی بشه. میوه بخرم واسه عصر.

پدر، طبع و ذایقه ترشی داشت. خیلی ترش! از چمران که اومده خونه، هرچی براش پرتقال خریدن، حال نکرده. زنگ زده به رفیقش، عمده فروش میوه، که فلانی اینها بلد نیستند پرتقال ترش بخرند، برام بیار.

یارو، سر ظهر، بنگاهشو سپرده به شرکا، پرتقال برده در خونه ما!