فردا، انشاالله، می ریم سر کار دیگه. 

دارم فکر می کنم چی بنویسم در تشکر از همکارها. حدس می زنم طبق روال معمول یک پیام تسلیت توی برد شرکت زده باشند.

واقعیت اینه که اصلا انتظار نداشتم اییییییینهمه راه بلند بشن و بیان. یعنی اگه نمی اومدند هم دلخور نمی شدم. قابل درک است برام منتهی،

خب خیلی همت کردند و نمی دونم چندتا ماشین، از رده های مختلف شغلی ولی رده های مشابه شعور، جمع شدند اومدند. با پیغامهایی از چندنفر دیگه که گویا جاشون نشده بوده که بیان.

بهرحال، واکنش های آدمها این یک ماه خیلی مختلف بود. از فهیمه که خیلی با جدیت اصرار داشت که شب بیاد بمونه پیش بابام من استراحت کنم یا بعدش که قبول نکردم پیشنهاد می داد برم خونه اونها که نزدیکتر هست واسه حمومی، وسیله ای چیزی،

تا یکی دیگه از رفقا که عملاً بلند شد اومد بیمارستان! مصر به اینکه من بمونم تو برو!

و کسانی که بیمارستان چمران رو بلدند میدونند تو مسیر هیییییییچ جایی نیست بجز قبرستون بزرگ اصفهان! یعنی می خوام بگم طرف بخاطر من اومد، نه که سر راه یک ترمز زده باشه.

روزهای سختی گذشت  تو بیمارستان. به وضوح مریضهایی رو می دیدم، بخصوص مریضهای سابقه دارتر، که کسی از بچه هاشون تمایلی به موندن پیششون نداره! همراههایی که خیلی مواقع گم و گور بودند! و داشتم فکر می کردم چرا حواسم نبوده که وقتی همچین اتفاقاتی می افته لااقل برای فک و فامیل و دوست و آشنا، کمکشون کنم. انشاالله که کسی بستری نشه منتهی، وقتی شد، وااااااااااقعاً کمک لازم است! 

 

امروز هرچی بدهی بود رو تسویه کردم. نمی دونم چقدر ولی فکر می کنم خودم حدود سه میلیون تومن خرج کردم. دایی و اخوی و عموزاده هم دستشون به کار بود، بعد مشخص می شه چقدر. ششصد هزار تومن تاج گل. ببخشید ششصد و هفتاد هزار تومن. حدود یک میلیون تومن گوشت! جالب بود که سه وعده غذا که به آشپز دادم، حدود 190 پرس، فقط 120 هزار تومن کارمزد برداشت! البته تو خونه همه چیزشو تا  جایی که می شد براش مهیا می کردیم و می شستیم و خرد می کردیم و الخ. منتهی فکر می کنم دستمزد کمی است.

یک عاااااااااالمه ظروف یکبار مصرف خریدم! جالب بود که نذاشتند توی مسجد چایی بدیم! گفت قانونشه! و واقعا راحت شدیم، چون خدمه این کار رو نداشتیم! منتهی عصری علی رغم میل باطنی ام مجبور شدم رفتم 500 تا لیوان یکبار مصرف کاغذی رو پس دادم. 

شیرینی فروشی کاخ چه حالی کرد! خوبی ماجرا این بود که تازه از شب یلدا فارغ شده بود و هرچی داشت تازه بود. یک عااااالمه شیرینی اضافه اومد، دادم ببرند مدرسه تو روستا...

غذا رو بیرون ندارم. یعنی هرچی دادیم به همینها که اومده بودند و غایب داشتند دادیم. مازاد رو، چون به نظرم دور از شان طرف می اومد، بیرون ندادم. البته زیاد هم نبود و تخمینها خیلی خوب در اومد به نظرم. بجز شیرینی که خیلی اضافه اومد! فکر کنم ملت شیرینی مصنوعی نمی خورند! البته خب خرما هم  نمی خورند انگار! خیلی خریدم. فکر کن رفتم عمده فروشی، جعبه های دوازده تایی داشت، کارتنی به اصطلاح، خریدم که جونم راحت بشه هی نگن وای کمه وای کجه! اونقدر خوردند و باهاش قر اومدند و بجای هسته، مغز گردو کردند تو شکمش و پودر نارگیل و کنجد سفید روش ریختن و قر اومدند که خسته شدند! ولی یکی از معضلات واقعا حل شد برام! دیییییییییییگه کسی حرف خرما نزد!

واسه فردا تو اداره هم یک دیس آماده کردم. معمولا رسم اینه که تو اداره می دن دست خدمه، می چرخونه. من به نظرم رسید که ببرم بذارم سر میزم، هرکی اومد ازش پذیرایی کنم. بقیه هم که راحت ترند دور از این اخبار  باشند خب بذار راحت باشند!

والله!

پریروزها یک خانومی که زیر بغل یک خانوم دیگه رو گرفته بود داشت از مجلس می رفت. ازشون تشکر کردم بابت تشریف آوردنشون! خانومه راست راست بهم گفت ولی من شما رو نمی شناسم!

خخخخخخ!

گفتم خب منم شما رو نمی شناسم!

بعد خودش حدس زد و حدسش درست از آب در اومد. نشون میداد که می شناسه، به قيافه ندیده تا حالا!

شب، به دخترعمه پیغام داده بود که بگو حیفه و زن بگیره و الخ و دولخ!

به عمه زاده گفتم عمّه زاده، الان سرم شلوغه، این بحث رو یادت نره تا بعد ادامه اش بدیم!

فکر کن، ملت عجب پایه اند خدایی. 

یک زن شصت ساله، حداکثر به چهل و دو سه ساله می خورد قیافه اش! فکر کنم بخاطر اخلاق اجتماعی اش بود. مامان خوب مونده بود!

برم بخوابم. خستگی تو جونمه! و نگرانی ها و دلواپسی های تازه ای، کم کم داره خودش رو نشون می ده! بیشترینش بحث امنیت خونه و مامانم اینهاست!

وااااااااااقعا روی جمهوری سیاه که نه نون تونست به مردم برسونه، نه امنیت!

وااااااااااااقعا روی زمامداران ما سیاه!