قدیمی!
پریشب اومدم آبادی. رسیده و نرسیده کلی مواد خام بردم دادم آشپز.
البته، قبلش هیچکس نگفته که ماشین نیارم داخل. از قضا هرچی در بوده رو هم باز کردن و من اومدم تا کنه پارکینگ و بستم و لباس عوض کردم، بعد می بینم این کار هست، مجدد همه چیز از نو.
یا مثلا سبزی باید میخریدیم، نمی گن که سر راه بخرم، بعد که میام و می رسم...
بگذریم.
فکر کنم نه شب بود که از حضّار محترم عذرخواهی کردم و خوابیدم تا صبح پنج شنبه.
صبح، اول از همه رفتم بانک. یک صندوق امانات کرایه کردم که یکم نگرانی های امنیتی حضرات کمتر بشه. البته، طرف صرفا یک صندوق بهم داد و نزدیک یک میلیون و دویست هزار تومن شامل ودیعه و کرایه ازم گرفت و دوتا کلید داد ولی، اینکه من چی گذاشتم داخل صندوق رو، نه چک کرد، نه رسید داد، نه حتی دید!
از یک جهاتی خوب است اما، از یک جهاتی، خب اگه اینها کلید سومی هم داشتند و رفتند و برداشتند، دست من به کجای کدوم بزرگواری بند است الان؟!
یا یارو می گه کل صندوقهای امانات بیمه هستند. اولا تو اسنادی که من امضا کردم این نوشته نبود بعدشم، بیمه باشند، باید یک ارزش گذاری اولیه شده باشه که بیمه خسارت بده! بیمه تا چقدر خسارت می ده؟ وقتی نبینی و لیست نکنی؟
می گفت خب ممکنه کسی عتیقه ای بیاره بذاره که ما از ارزشگذاری اش عاجزیم اینه که کلا هیچی رو تحویل نمی گیریم!
خلاصه اگه کسی از شما چیزی از صندوق امانات بانک سرش می شه، بهم بگه لطفا.
بعد از بانک رفتیم گل سفارش دادیم و میوه خریدیم و مرغ خریدیم و سفارش خرد کردنش رو دادیم و تا برگشتیم کلی مهمون تو خونه بود. دیگه هی دولا شو راست شو خرما بده چای بده شیرینی بده تا شده ظهر.
هرچقدر کفشها رو شمردم، دیدم نصف آمار غذا است!
رفتم سر راه مرغها رو گرفتم بردم برای آشپز و غذا رو که انصافا خوشمزه درست کرده بود، ولی خیلی چرب، آوردم خونه. جاتون تهی خوردیم و جمع کردیم و زنگ آشپز زدم که آقا، آمار منو کم کن به فلان قدر!
نشون به اون نشون که نامردها شب، همینطور هی اومدند! یعنی شد تیر و مویی!
البته مشکل از آمار نبود، از کمکی هایی بود که بخدا بیشتر از بزغاله نمی فهمند! مثلا بهش می گی فلانی، بین هر دو نفر یک بشقاب مرغ و یک بشقاب خورش بذار.
بعد نگاه می کنی می بینی انگار زمین کج باشه، یک طرف سفره هیچی نیست، یک طرف همه غذاها ماسیده!
بخدا اینها چیزهای سختی نیست. این بچه ها هم دکتر و مهندس نمی شن، فوقش بشن یک خدمه یک رستورانی! چرا بلد نیستند این چیزهای ساده رو، نمی فهمم.
بگذریم. دیگه جمع کردند و هرچی اضافه اومده بود ظرف بسته بندی کردند و تا اومد ده شب بشه، همه یا رفتند، یا رسوندمشون.
قفل در ماشینمم خراب شد. باز که می کنم، قفل در عقب صدای فرفره می ده! مرده شور ماشین ایرانی رو ببره!
الانم خرد و خمیرم خلاصه. یکم بگذره برم دیگ و قابلمه آشپز رو پس بدم و اگه پیدا بشه یکم انار بخرم، آبجی سوغات ببره به فرنگ. می گفت انار یکی از میوه های عجیب جهان است! گویا ما داریم و افغانستان و شاید یکی دو کشور دیگه همین حوالی. جایی دیگه نیست ازش.
ها اینم بگم، دیروز تو شهدا، مریم رو دیدم!
نه اون مریم!
مریم زن احمد، همسایه قدیمی مون.
این بنده خدا با دو تا خواهر شوهرش زندگی می کرد و گویا یکی از خواهر شوهر ها تازگی فوت کرده و مجاور ماست. احمدآقا، مرد ساده ای است. کارگر شهرداری بود. جزع نمی کرد ولی نگاهش که می کردی، غم عظیمی تو چشماش خونده می شد...
دلم سوخت براش...
خیلی دلم سوخت...
من وااااااااااقعا حاضر نیستم دور از جونشون، تو مراسم خواهرهام زنده باشم!
اما از اون مریم اگه بخوام بگم، مدت مدیدی است که بی خبرم. میون چیزهایی که دیروز دادم صندوق امانات، یک قطعه طلا بود که پدر، به نیت ایشون خریده بود...
واسه عیدی امسال...
عین دخترهاش...
خب، بنده خدا پدر اطلاع نداشت که خیلی قبل تر بنا به درخواست خیلی محترمانه والده اون بزرگوار، من از برقراری هر مدل ارتباطی منع شده بودم و خب، منم که کلا آدم آویزون یا مریضی نیستم به زعم خودم. وقتی گفتند نکن، دیگه سراغ نگرفتم، حتی دورادور...
شاد باشند و سلامت. چه اونها، چه بقیه شماها اعم از روشن و خاموش! سریعتر از چیزی که فکر می کنیم، می گذره!
خیلی سریع ...
و تو این رفتن بی درنگ، آدم تنها می مونه با خاطراتی از اینکه چطور رفتار کرده. چقدر منصفانه، چقدر مبتنی بر وجدان، چقدر با بزرگ منشی، یا گدا صفتی و طمع،...