شب شنبه.

برخلاف همیشه، مدتی میشه که شنبه ها صبح زود از آبادی می رم سمت شرکت

و چهارشنبه عصر برمی گردم

در هر دو مورد، آفتاب مستقیم تو تخم چشممه. و بخصوص موقع برگشت، وحشتناک است مسیر!

خیلی وحشتناک!

هیچی دیده نمی شه. باید این مرتبه زودتر راه بیفتم بلکه قبل اینکه آفتاب غروب افقی بشه، برسم مقصد.

یکم، امروز کمرم درد می کرد. یکم زیادی به دیگ و قابلمه ها چسبیدم. تنها بودم، تعداد هم زیاد نبود راستش، یعنی سایز دیگ یک چیزی بود که هم می شد تنها برش داشت، هم نمی شد! اینه که یکم فشار اومد بهم. باید اینم مراعات کنم. به فرموده خودم، آدمی که کسی رو نداره ازش پرستاری کنه، گه می خوره مراقب خودش نباشه!

والله.

یک مقداری خرید کردم امروز. انار خریدم و خشکبار، آبجی انشاالله این هفته عازم است. بر می گرده و فکر کنم خستگی این سفر، بعد از برگشتش، یکم از تنش در بره...

نمی دونم وضعیت من چی می شه. وضعیت کار خیلی خراب است و رفتنمم که اونطوری نشد، الانم که مامانم تنهاست، اصلا شده کلاف سر در گم. نمی دونم چه باید بکنم با زندگی ام. مبهوتم. و راستش، هنوزم یک کار ناتمام ته ذهنمه که می خوام انجام بشه حتما!

رفتن!

یکمی اگه سبکتر بود برنامه ها و وقتم مال خودم بود، بدم نمیومد یک مسافرت داخلی می رفتم. منتهی، با اونهمه غیبت و اینهمه کار، فعلا باید بهش فکر نکنم. اصلا نمی دونم چرا اینجورکی شده عصرها می رم خونه خودم هم، حس می کنم یک جای غریبه ای ام! مسخره است  یکم. باید چیدمان خونه رو یک دستی بزنم، بلکه این حس مسخره تعدیل بشه یکم.