خونه ام رو

تو این ساعتهای روز بخصوص،

دوست ندارم دیگه...

نور و سکوت و همه چیزش درست عین زمانی است که بابام بستری بود و من فقط با عجله و دلهره، میرسیدم بیام یک دوش بگیرم و یک چیزی بردارم و برگردم...

خاطره بدی تداعی میشه برام...

خیلی بد!