خاطره
خونه ام رو
تو این ساعتهای روز بخصوص،
دوست ندارم دیگه...
نور و سکوت و همه چیزش درست عین زمانی است که بابام بستری بود و من فقط با عجله و دلهره، میرسیدم بیام یک دوش بگیرم و یک چیزی بردارم و برگردم...
خاطره بدی تداعی میشه برام...
خیلی بد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶ ساعت 16:28 توسط آرش
|