شطح اصغر
هندونه که دیشب خریدم رو،
امروز صبح، درسته، انداختم تو سطل زباله بیرون ساختمان!
از بس آب نداشت و شیرین نبود.
فقط قرمز بود
هرچی فکر کردم دیدم بیخود یخچال رو هم اشغال کرده است، در راستای دل کندن از بیخودکی ها، گذاشتم تو پلاستیک و، بردم پایین و، دل کندم ازش!
ولی حیف بود. یعنی دلم می خواست.
اون بوق سگی، کلی هم دنبال شیرینی فروشی گشتم که نامردها همه بسته بودند.
دلم رولت می خواست.
الان ولی دیگه هیچی نمی خواد!
هر چیزی، زمان خودش رو داره.
تو زمان خودش اگه شد،
ارزش داره
بعدش دیگه مسخره است.
جایگاهی که باید رو نداره
عطشی که باید رو بهش نداری
دیگه حس نمی کنی نیااااااااااااز داری بهش
می دونید؟
انگار ازش مستغنی شده باشی، دیگه تویی که محیط به اون خواستنی هستی و نه محاط در درونش
دیگه هرچیزی رو نگاه می کنی،اونو نمی بینی!
همه چیز، اون نیست
اون توهم از بین رفته. چهره واقعی اش برات نمایان شده. در جایگاه صحیح خودش
چی می گم. از یک رولت می رسم به فلسفه از فلسفه به رژ لب! جدا اسم قشنگی گذاشته ام به نظر خودم!
شطح!
دوشنبه آينده، مجددا تهرانم!
کونم پاره شد. بازم دیروز زانوهام از خستگی داشت می ترکید. مشکل تنگی جا نبود. مشکل خم موندن چند ساعته است. باید هفته دیگه با اتوبوس برم، شاید راحت تر باشم.
شاید...