خوب، الهی الحمدلله که به قول حمیرا، نه غمی به دل نه کسی به بند باغچه ها پر ازگل شاه پسند!

اومده ام آبادی. سر راه به سنگتراشی سر زدم، مردک بعد یک هفته هنوز هیییییییییچ کاری نکرده است!

فردا باز باید برم سراغش. هفته آتی چهلم است و حسب یک رسم نانوشته ای حتما باید سنگ قبر واسه مراسم چهلم، نصب شده باشه.

یک سر هم به قبرستون زدم راستش.  خلوت که بود بهتر می شد سنگها رو دید. به نظرم این رسم جدیدی که عکس رو روی سنگ حک می کنند، از مزخرفات روزگار است! تقریبا خیلی ها عکسهای ناجوری داشتند. پیرمرد طفل معصوم، یا پیرزن، دیگه از ریخت افتاده که لابد بردن برای یک دفترچه بیمه ای چیزی ازش عکس گرفته اند. همونو میارن رو سنگ می تراشند و به به و چه چه که پدرم تو چه بودی و مادرم تو که بودی و الخ و دولخ!

زشته بخدا.

تو سنگ قبرمشاهیر، فکر می کنم سنگ فریدون مشیری خوب کوچیک و جمع و جور بود. فقط اسم و فامیلش.

باید سنگ قبر صادق هدایت رو هم سر صبر، مجدد ببینم. دفعه قبل گذری دیدمش به نظرم رسید باید با تانّی بیشتری بخونمش بفهمم چی گفت.

بگذریم. چقدر قبر! یکم ازخوبی هاش بگیم. . . 

...

هیچی یادم نیومد! 

شدیدا خوابم میاد. اتاقمو عوض کردم، بلکه تو این اتاق کوچیک، بشه گرم شد تا صبح! سالن خیلی بزرگ بود و گرم کردنش انصاف نبود خدایی!