دم صبح
من می خوام دستای گرمتو بگیرم
تو بگی دوستت دارم برات بمیرم!
آره.
یک تغار شیر گرم کنارمه.
یادمه یک سفر از تهران می رفتم شیراز، این موقع های گرگ و میش روز، حوالی شیراز جایی ایستاد و شیر داغ خریدم اونجا...
یک مسجدی بود، به غایت افتضاح...
خدایا شکرت که من از اتوبوس سواری مدتی است معافم. الهی الحمد. اینو دیشب یا پریشب موقع خواب که دراز کشیدم هم گفتم! واااااااااااااقعا از ته دلم می گم و خدا نکنه اون روزها برگرده! چقدر اذیت شدم...
رفته بودم تهران آزمون دکتری شرکت کنم...
احمق بودم!
(هنوزم البته بقایایی ازش هست! آدم که عوض نمی شه. تربیت ما اینجورکی است!)
پوند شده 6250 تومن، بعد ما سگ دو می زنیم واسه حقوقی که نمی دن بهمون! انگار بگو تکه یخی تو دستمونه که هر آینه آب می شه و از لای انگشتامون بیرون می ریزه! هیچی نمی مونه! هیچی!
امروز اداره نمی رم. ماموریت و بازدید و الخ. یک جایی، قرار است نه متر گودبردارند. عمودی! بعد به من می گن چکارش کنیم رو سرمون نریزه! من از وقتی آیت الله پاشد رفت خارج واسه درمان، دیگه ایمانم به اذکار و ادعیه سست شده، وگرنه فقط بهشون می گفتم ذکر امّن یجیب بخونید و ترجیحا نماز میّت واسه کسی که می ره اون پایین کار کنه! خب چه وضعشه! عمودی؟ نه متر؟ کنار رودخونه؟!!
نمی دونم. برم ببینم.
بعدش یک جلسه می رم نون بری به اصطلاح!
پیمانکار خیلی اذیت کرد. هرچی زنگ و پس زنگش کردم که آقا اینها که اطلاع می دی غلطه، جلسه رفتم، اس ام اس زدم، ما رو به تخمش حواله کرد!
منم الان که دارم گزارش می ردم عینا نوشتم چی نتیجه گرفته و چرا غلطه! تو صورتحسابش هم آزمایشهاشو تایید نکردم.
حالا، افتاده به گه خوری! اومده می گه می خوان دیگه بهم کار ندن، پنج تا خانواده از این شرکت نون می خورد، الخ!
خب تیر بخوری که نون شائبه دار تو سفره کسی نذاری! چه کارت کنم؟!
شیرم یخ کرد...