حرف اچ!
این قدیمی تر ها هم که کلا هرکدومشون یک پا ثبت احوال بودند برای خودشون، بابام باباشو می شناخت و جریان زندگی اش رو می دونست و چگونگی مرگ شوهرش و خلاصه، همه چیز.
آشنا شدیم و یکبار هم تو یک بخش دیگه بودیم اومد عیادت بابام و طی این برو بیاها
... الان همه منتظر خواستگاری و الخید؟ عاشقی و ملخ؟ خییییییییییلی شوتید! نخیر.
طی این برو بیاها فهمیدم که همون تازگی یک تصادف وحشتناکی کرده و به گفته خودش خدا به پسربچه اش رحم کرده که نمرده وگرنه باید می مرد قاعدتا.
خب، این حکایت بود، تا ترخیص شدیم و ماجراها پیش رفت و دیروز، سر خاک، یک خانومی بهم تسلیت می گفت.
یکم که مغزم کار کرد دیدم به! همشهریمونه! اومده سر مزار شوهرش، یکمی هم دنبال ما گشته و پیدا کردتمون. پسرشو هم دیدیم و خلاصه، رفتند. تا دیشب.
دیشب آخرین مهمون رو که رسوندم ماشین رو خاموش کردم کنار کوچه و اومدم از عرض کوچه رد بشم که
... لابد فکر می کنید یکی از پشت درخت در اومد کونش رو قر می داد و آواز می خوند و ازم خواسگاری نمود! فیلم هندیه؟ نخیر!
خلاصه، اومدم از عرض رد بشم، دیدم یک ماشین خفن هیوندای داره میاد و خلاصه قدم تندکردم که نخوره بهم فقط،
رد که شدم، بیخ پام ایستاد،
شیشه رو داد پایین،
یک خانوم!
حالا بگو کی بود! (حالا تا اینجا من داشتم فکر می کردم که می خواد ازم آدرس بپرسه نصفه شب!)
نگو زید مربوطه بود!
مجددا ً سلام و علیک و خدا بیامرزه و الخ!
تشکر و تک و تعارف و الخ، خداحافظی و رفت
و من اون موقع تکون خوردم یکم! به دو دلیل!
یکی اینکه زن حسابی، اگه تصادف کردی و چیزی نشدت، خیر سر ماشین درستی بود که سوار بودی! طرف یک الف پرستار، هیوندای داره، صد و اند میلیون، من با اینهمه ادعام 206 فکسنی!
این که گفتم همون دوما روهم شامل بود!
اینکه همنشین آدم چقدر رو کیفیت زندگی و افق دید آدمها اثر می ذاره، نمونه ساده اش، همین دیشب! شما وقتی با بهتر از خودت بشینی پاشی، حشر و نشر کنی، طبعا ذهنت به خوبتر ها تمایل داره، تا وقتی که به قول اون دیالوگ کدوم فیلمی بود، می گفت نون تو خون می زنی می گی الحمدلله!
فیلم نبود! این آخوند مشهدیه بود! چه باحال! برم سرچش کنم گوش کنم باز!
عکسشو توی کانال می ذارم، چون بهرحال مشهد پر از آخوند است، من اینو می گم مشخصا!