پوچ
سه چهار روز تعطیلی! چکار کنیم خدایی؟!
غیر از اینکه می دونم صبحانه باید بخورم
و اینکه شاید برم از اون سوپر نون میدون ولی عصر، چندتا نون سنگک بخرم واسه طول هفته،
هیچ ایده دیگه ای ندارم!
می تونم ظهر، پاشم برم استخر. خیلی راهه ولی. ارزششو نداره!
می شه سازمو بردارم، قبل استخر برم پارک. این بد نیست.
همونجا یک کبابی هم هست، می شه ناهار تو پارک باشم.
همه اینها شدنی است منتهی،
به نظرم، همه اینها ، صرفاً فرار از یک مساله است!
صورت مساله رو پاک کردن است!
می دونی اینها رو که انجام می دی، نه صرف لذّتی که تو خوردن کباب هست یا تو رفتن تو پارک یا مطربی در ملا عام، اینها هیچکدومش اون اوج لذّتی که می خوای رو نمی دن بهت و در تمام مدت انجامشونم می دونی اینو منتهی،
می ری، که از یک چیزی فرار کنی انگار!
از یک خلاء
خیلی دنبال این همزه پشت خلاء گشتماااااااا! گفتم الانه خلا خونده می شه و بیا و درستش کن.
نمی دونم با روزم، چه کار کنم!
مسخره است زندگی من!
حس می کنید به پوچی رسیده ام؟