غربت مکان!
کاش می شد می موندم خونه خودم. واقعاً دیگه زندگی واسه خودم ندارم. چهارشنبه که می شه باید زین کنم بیام، بمونم تا شنبه صبح اقلا. خب من اینجا راحت نیستم! عادت ندارم به اینجا!
نمی دونم.
یک گاهی که نه ،همیشه تغییر شرایط زندگی سخت بوده است برام. مقاومتم خیلی زیاد است به تغییرات.
باز خوبه اینجا به حد کافی اتاق خالی هست که بتونم خودم باشم با خودم! وگرنه دیوانه (تر) می شدم!
یک بشقاب آش کشک خوردم. سررررررررررررررد شده بود و نمی چسبید. از ظهر برام نگه داشته بودند منتهی، اینقدر که هوا سرد است، انگار بگی مدتها تو یخچال بوده باشه. کلا، نه این زمان، که هیچ زمانی کسی اونقدر به خودش زحمت نمی ده که منتظر من باشه. یعنی وقتی می رسم تازه ازم می پرسند چایی می خوای تا سماور رو روشن کنیم؟ یا اگه تابستون باشه، آبلیمو می خوری برات درست کنیم؟ یا غذا برات گرم کنیم؟ یا بخاری رو روشن کن بذار رو زیاد که اتاق گرم بشه برات! می دونید، همیشه هم من بدون ناهار میام، همیشه هم بخصوص تابستونها از اینکه یک نوشیدنی خنک باشه، عین هر کسی دیگه لذت می برم، یا زمستونها خیلی ترجیح می دم به اتاقی که یخ استخونش یکم باز شده وارد بشم، منتهی..
سختمه.
تو خونه خودم که نباشم، سختمه!
چیزی رو اگه خودم جایی بذارم پیداش می کنم اما اینکه دنبال یک چیزی بگردم، اذیتم می کنه. بخصوص اگه کسی دیگه جمع و جور کرده باشه...
و خب، فعلا این سختی بر من مستولی شده، نمی دونم مقرر شده، همون، هرچی که شده...