یک روز سرگردان!

ظهر که شد، تو آفتاب بی جون زمستون، یک عالمه فکر رو تو سرم چرخوندم،

این که الان خونه، غذایی که باب طبعم باشه ندارم

این که اگه برم خونه، باید برم دنبال چسبوندن ایزوگام و کشیدم سیم ارت و حساب کتابهای ساختمان و الخ

این که کاری هم بهم نداشته باشند می گیرم می خوابم و دم غروب بلند می شم نمی دونم حتی ساعت چیه

این که ساعت، ساعت کس چرخ زدنه (ببخشید اصطلاحه)

خلاصه، سر خر رو کج کردم، از کنار رودخانه خشک، به سمت فلکه فیض رفتم. داشتم بین فلافلی سلف سرویس و رستوران "فیش اند برد" انتخاب می کردم که تصمیمم به فلافل منعطف شد...

یک نون آماده داده بهم

کفش رو سس خردل و سس قرمز مالیدم و دو ردیف تنگ هم فلافل چیدم و یکم فلفل دلمه یکم سبزی یکم خیار شور یک عالمه باز سس خردل و قرمز و یک ردیف خیلی با احتیاط، ترشی تند بندری...

حساب کردم و اومدم بیرون

چهارپایه پلاستیکی رو کشیدم یک کنار پیاده رو، پامو گذاشتم رو صندوق نوشابه و، تو گرمای آفتاب بی جون زمستون، شروع کردم به خوردن غذام...

یاد دبی افتادم...

چقدر متفاوت بود اینجا با اون فضا !

چقدر محیط اونجا دلچسب تر شده بود! کنار خیابون رو واسه نشستن و خوردن آماده کرده بودند اونها...

اما ما...

می دونید، نمی دونم چشه منتهی، یا فلافلش سرد شده بود، یا سس کم و زیاد شده بود، هیچ مزه نداد

مزه دار ماجرا، آفتاب بود و بس!

فقط آفتاب...

تا ته ساندویچمو خوردم، بی نوشایه! دلم نمی خواست مزه غذا رو بشوره ببره پایین!

راه افتادم،

سر راه، سیتی سنتر سپاهان شهر...

یک میز جلو مبل نسبتا قشنگ دیدم. یک میلیون و صد...

نخریدم! کلا سه تا ظرف جا ادویه ای خریدم، خعلی باحال!

کم کم باید همه شیشه ها و دبه ها رو به ظروف خوشگل تری تبدیل کنم...

عکسشو می ذارم توی کانال