شکاری
خواب خوبی بود ولی.
خیلی خوب.
قبلش استخر بودم
عینکمو یادم رفته بود ببرم و فقط آبتنی کردم منتهی، خوب بود. دوست داشتم.
کرال سینه و، قدم زدن و، جکوزی و، سونای خشک!
این تخته های دااااااغ که به تن آدم می چسبید، آدم یاد جوجه کباب با استخون می افتاد! باحال بود!
کلا استخر رو رمضون تعطیل می کنند، اینه که همه یک جلسه جیش تو آب الوداعی اومده بودند.
اغلب شنا گران(!) پیر مردهای بازنشسته سازمان و دردمند ، نمی دونم به چه استدلالی یک ماه داروی اینها رو از روشون می گیرند! حالا اگه کسی روزه باشه که خودش مراعات می کنه نمی ره استخر! یا بعد افطار می ره. مردم رو هنوز هم به زور می بریم بهشت.
بگذریم. پاهام می خاره. به شدّت! ساق پام. نمی دونم چه عارضه ای عارض شده است. خیر است بهرحال.
دارم پلو ماهی می پزم. تا پخته بشه، حرف می زنم! چطوره؟
دو ساعت قبل استخر رفتم سمتش و تو پارک بیتوته کردم. یکم ساز زدم، ناهار سردمو خوردم و بیشترشو تو سایه درخت خوابیدم. خوب بود. مزه داد. در همون حدی که دوستان می گن آدمهای افسرده حال می کنند، مزه داد.
می دونید، من هیچوقت در طول این زندگی طویل، از غذا لذّّّت نبردم!
می خوام بگم ذائقه ام، ربطی به افسردگی نداره. تو بچگی که من افسرده نبوده ام که!
بوده ام؟
شايد.
الانه یک ماهی تابه از ته کمد کشیدم بیرون، یادم اومد یک غذایی بلد بودم که خیلی هم دوست داشتم، هرچند الان اصلا یادم نیست چطور درست می شد،
به اسم شکاری!
یادش بخیر. شکاری! خوشمزه بود و سردست و سریع