انزوا
رفتم پشت بام، به چسباندن ایزوگام.
در دو تا ناودونها که یکی اش نشتی کرده بود به ساختمان و یکی اش مربوط می شد به ساختمان خودم رو، مفصل و باسلیقه تمام، ایزوگام چسبوندم!
همزمان نظافتکار هم گفته بودم بیاد، مشغول بود اونم.
بعدشم یکم با یکی از همسایه ها جنگیدم که هزینه های عقب مونده اش رو پرداخت کنه و خلاصه شد الان.
از مباحث جالب امروز، برآورد میزان آبی بود که ممکن بود بعد از حفر یک زیرزمین کنار رودخانه بهش وارد بشه.
علم، واقعاً ناقص است هنوز! بخدا!
هرچه فرمول بود و هرچه کارشناس مربوط و نامربوط بود رو جمع کردم و آخرش مشخص شد فرمولی برای محاسبه این ماجرا وجود نداره هنوز! همه چیز تخمین است. تخمینهای تخمی و خام!
نمی دونم چه کنم راستش. از اون پروژه هاست که حتما اجرا می شه و متاسفانه یا خوشبختانه هر برآوردی بکنم تا دو سه ماه دیگه با واقعی شدن نرخ پمپاژ، درست و غلطش مشخص می شه!
قبلاً یک بار برای این پروژه یک گود طراحی کرده ام، عاااااااااالی! یعنی بعنوان یک سازه موقت، درست تا حدی که می باید تاب آورد و اواخر کار کج و کوله شدنها نشون میداد که واقعاً تیر و مویی حساب کرده ام! خیلی حال داد. منتهی، الان،...
نمی دونم.
کنار رودخونه، یکبار می کنیم، رس خالص، اصلا آب رد نمی کنه. یکبار فقط شن شسته میاد بالا انگار نه انگار که چیزی جلوی هجوم آب واقع است.
قشنگ است. همیشه از مسائل فنی خوشم میاد. آموزنده است.
اینها رو گفتم که بگم هستم. در روابط اجتماعی به شدّت در برزخم. یک جورایی از همه چیز و همه کس دارم دور می شم و خب این خوب نیست اصلا. تنهایی و انزوا، داره به اوج می رسه کم کم.