از صبح به خونه دارم ور می رم. 

اینقدر نامرتب است که از عهده اش بر نمیام!

کلا تو تمیزکاری خونه، برنامه اینجوری است که به یک نقطه بخصوص گیر نمی دم. همینجور که راه می رم سر راه هرچی باید جابجا بشه تمیز بشه و الخ، کارش انجام می شه اینه که بعد دو سه ساعت، بطور کلی همه جا یکم بهتر شده اما، هیچ کجا درست نشده است، با کمال تاسف البت!

تو دیزی سنگی، مقدمات خورشت قیمه رو مهیا نمودم. دنبه، پیاز نگینی و چند تکه گوشت ناصاف!

لپه هم خیس کردم

کم کم واسه شامی، ناهار فردایی، یک چیزی در میارم ازش

یاد من و هیچّی دیگه افتادم! چقدر آدم می تونه نامرد باشه که حتی یک احوالپرسی بعد اینهمه سال نکنه!

دیزی سنگی، منو یاد مشهد و کوه سنگی و مترو و غذاهای ناخوب (بجز غذای داخل هتل) و نداشتن حرفی تازه می اندازه! تاکسی های نامرد، شهر بی درخت! الماس شهر نکبت، چی بود مشهد؟! عه.

حتی آش رشته کوه سنگی هم مسخره بود به نظرم. اتوبوسهای خواهر برادری دانشگاه فردوسی دیگه ته ته ته ته حماقت و خریّت بود!

ولی خب، 

بود! 

چه می شه کرد؟!